خرید بک لینک
صبح قبل از بردن بچه ها به مدرسه داشتم ظرفها رو می شستم. آهو نشسته بود کتاب شعر خواهرش رو می خوند. خیلی جدی نشسته بود و صورت زیباش، با موهای خوش حالتش و پیراهن سفید مدرسه ش زیباتر شده بود. خوشم اومد ازش یک عکس بگیرم اما رو تلفنم دعای ندبه گذ

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 28 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:27

در مطب ارتودنسی که منتظر تمام شدن کار مهربون نشسته بودم، نگاه می کردم به مراجعینی که روی صندلیهای خوابیده دراز کشیده بودن تا به دندونهاشون برسن. پسرها همه به همون حالت دراز کشیده پاهاشون رو باز کرده بودن و دخترها پاهاشون رو یا کنار هم بسته

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 28 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:27


شدیدا دنبال موسیقی خاصم و خیلی احساس نیاز می کنم چیزی جدید کشف کنم! بعضی وقتها این نیاز اونقدر زیاد بوده که واقعا اذیتم کرده! اونقدر که می خوام خودم موسیقی بسازم...

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 28 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:27

صبح بعد از آماده شدن، از پله ها می اومدم پایین که مهربون با عجله رفت دستشویی و در رو بست. آهو و زرنگ رو بیدار کردم و در حالیکه از پله ها می رفتم پایین، صدای ناخنگیر رو از توالت شنیدم. _چیکار می کنی؟ کجا ناخن میگیری؟!_رو دستشویی._رو دستشویی؟! مگه اون

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 28 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:27

با زینب رفتیم کمی پیاده روی و بعدش خواستم بیاد خونه مون. کلوچه خرما داشتم و حلوای کنجد و اب میوه انبه. چقدر باهاش راحتم! میز تو هال پر از ریخت و پاشهای روزانه بود. فرمهای مدرسه، پاکت رسیدها، ریموت تلویزیون و سی دی پلیر و ماهواره و کتاب و... نیم ساعت

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 28 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:27

_مامی تصمیم نداری که طلاق بگیری، هان؟چشمانش را باز می کند._طلاق بگیرم؟ لو! من کاتولیک معتقدی هستم. طلاق بین ما نیست. ما فقط مردهامان را تا ابد رنج می دهیم.به اینجا که می رسم خنده م می گیره. یک خنده صدادار و مشخص. آهو با کنجکاوی می پرسه چی

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:56

یکی از آشناها زنگ زد و خواست با خانواده ش بیاد منزلمون. وقتی بچه ها فهمیدن، با همه خوشحالی که از آمدن مهمان داشتن، هر کدومشون به صورت جداگونه و تنهایی از اینکه یکی خودش برای اومدن به خونمون خودش رو دعوت کرده و می خواد بیاد خونه مون، شگفت زده و غافلگ

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:56

در مدت سفرم، هر وقت در حضور پدرم خواستم برم بیرون، پدرم با نگرانی و لحن خاصی به من تذکر می داد که خیلی مواظب باشم کیفم رو از روی شونه م نبرن. و من هر بار کیفم رو به صورت کج رو شونه و گردنم قرار می دادم و می گفتم: نگران نباش. از طرفی در پیاده رو راه

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:56

زرنگ از ظرف میوه یک گلابی برداشت و خواست گاز بزنه که نگاه من بهش خورد._می تونی بخوری؟ تازه شام خوردی؟می خواستم دقیق به خودش بیاد که آیا می تونه  بخوره و یا فقط از روی بیکاری (مثل من) دست به گلابی برده!_آره!_دستمال بردار بذار زیر گلابی که آبش نچ

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:56

خیلی وقتها شده که خیلی حرف می زنم؛ با دیگران. و همه ش حواسم هست که از خودم چیزی نگم. از حالم افکارم و اوضاعم چیزی نگم.زینب کمی پیش رفت. یک ساعت و نیمی اینجا بود. مثل همیشه خیلی حرف زدیم. و من در حرفهایی که زدم از خودم هم کمی گفتم؛ از نظرات

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:56

صبح یه خانم بهم زنگ زد. بعد از همه سرسنگینیهایی که داشتم و رد کردن دعوتهاش و آخرین بار گفته بود دیگه تماس نمی گیره تا من تماس بگیرم و من نگرفتم؛ اصلا فکر نمی کردم تماس بگیره. واقعا حوصله ش رو ندارم. کلا فعلا حوصله ندارم. این مدت که از ایران برگشتم،

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:56


زینب که اون هفته اومده بود خونه مون با دیدن رنگ حنایی کم رنگ موهام که به نارنجی می زد هیچ اظهار نظری نکرد. خدایا می شه همه مردم همین مدلی باشن! من که می دونم رنگش جالب نشده دیگه لزومی به گفتن دیگران نیست. خودم هم عاقلتر شدم و اصلا اشاره ایی به رنگ موهام نکردم.
یعنی این مدل آدمها رو باید غنیمت شمرد. خدا حفظت کنه زینب!

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:56

برام از مراسم تدفین پسرعموش می گفت: یک دختر داره که دُرشته. نمی دونم چند ساله ست. شاید حدودهای بیست ساله باشه. موقع دفن پدرش، خودش رو کشت. من که راستش رو بخوای دیگه اصلا گریه م نگرفت. با چند نفر از اقوام رفتم دورتر ایستادم._آره دیگه! مصیبت تو سنگین

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:56

ساعت کمی از نه شب گذشته بود که تلفن زنگ زد. آهو بدو بدو از اتاقش که تازه برای خواب رفته بود، رفت اتاق ما که ببینه کیه. دوستش بود. بعد از تمام شدن مکالمه امد پایین و تلفنم رو خواست تا برای دوستش چند جمله رو از روی یک برگه که با دستخط خودش بود، بنویسه

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:56

دو هفته پیش مهمان داشتیم. در مورد خریدن غذاهای بیرون توسط دانش آموزان وقتی که می برنشون اردو و سفر صحبت می کردیم. من می گفتم راضی به اینکار نیستم و چند بار به مدرسه در این مورد تذکر دادم چون برام مهمه که غذا رو از جایی بگیرن که از حلال بود

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:56

صفحه بندی